تبليغاتX
خاطرات من و دخترم

خاطرات من و دخترم

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی

دختر کوچولوی مامان ۳۰ دی یکساله شد  انگار همین دیروز بود که با ذوق و شوق داشتم میرفتم بیمارستان تا کوچولو بیاد تو بغل مامانش ولی الان یکسال گذشته و دخملی ما برای خودش خانومی شده ماشاالله

امسال یه تولد کوچولو برای دختری گرفتم چون مامان بزرگم فوت کرده بود نمیتونستم تولد بگیرم ولی مامانم یه کیک خوشگل سفارش داد یه کم تزئینات توخونش و براش یه تولد گرفت

کلی هم کادوی جدید گرفت یه سرهمی جین - یه استخر بادی- یه صندلی بادی- دو تا عروسک ناناز - یه تاپ خوشگل - یه لباس ناز - یه کاپشن شلوار خوشگل - دو تا سکه هم که مامان و باباش دادن تازه دوست مامان و بابا خاله نازنین و عمو محمود هم براش یه عروسک آوردن البته نه تو تولدا چون کسی رو دعوت نکردیم آوردن خونه خیلی نانازه عروسکشون دسته همگی درد نکنه

مامانی و عمه اش هم تماس گرفتن تولدشو تبریک گفتن اگه کادو دادن بعدا مینویسم چی بود

خلاصه خیلی خوش گذشت دخملی هم کلی برای خودش صفا کرد و رفصید

و اما چیزای جدیدی که دخمل ما یاد گرفته

جدیدا هر وقت تشنه اش میشه میره لیوان و میاره میگه آب آب

یا شیر میخواد شیشه شیرشو میار میگه تیر تیر منظورش همون شیره ها اشتباه برداشت نکنید

یا گرسنه میشه میگه نا نا

مثل فشنگ هم راه میره بدوبدو میترسه بگیرنش عاشق راه رفتن شده

خوابشم میاد خودش میره تشکشو میاره میگه لالا

فکر کنم از ماه دیگه باید بذارمش تو اطاق خودش بخوابه دیگه چون یواش یواش دیگه داره بزرگ میشه دخملی

اسم باباشم یاد گرفته با لهجه فجیهی میگه دااو

یه وقتایی هم دلش برای من تنگ میشه میاد بغلم سرشو میذاره تو بغلم یا موهامو ناز میکنه وای نمیدونین چه لذتی داره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:52  توسط راحله  | 

شیطونک مامان

 

الان که به تاریخ پست قبلی نگاه کردم دیدم وایییییییی خیلی وقته که هیچی ننوشتم

دخترم ما دیگه داره یواش یواش بزرگ میشه آخر دی یکساله میشهPregnant Smiley البته اگه به قمری حساب کنیم یه روز بعد از عاشورا به دنیا اومد توی بیمارستان رسالت ابتدای خیابان شریعتی انگار همین دیروز بود

وروجک هر چقدر بزرگتر میشه خوابش کمتر میشهPillow مثلا دیروز از صبح نخوابید تا ساعت ۱۲ آخه من چکار کنم با این دختر کم خواب نی نی های شما هم همینطورین اصلا اسم خواب که می آد انگار هووشه شروع میکنه به گریه Crying 2

وای این دخمل ما خیلی وسایلشو دوست داره هر کس به وسایلش دست بزنه شروع میکنه به گریه تا ازش نگیره ول نمیکنه نه فقط وسایل خودش به وسایل من و باباشم حساسه عجب دخمل خسیسی دارم من جمعه یکی از دوستام اومده بود خونه مون گوشی موبایل من گرفته بود دستش انقدر این دختر جیغ زد Tantrumتا ازش گرفت اومد داد به من رفت دنبال بازیش دوستم گفت نه تو خودت خسیسی نه شوهرت این به کی رفته ( عجب )

خلاصه که حکایتی دارم ما با این دختر همش هم میگه با من بازی کنید روزا با خاله کوچیکش با هم مسابقه جیغ دارن انقدر جفتشون جیغ میکشن تاخسته بشن  وقتی خودش خسته میشه انگشتشو میاره بالا به خالش میگه اه هیس هیس ( عجب دخمل روداریه )

خودش هنوز نی نی اونوقت نی نی شو گذاشته رو پاش تا بخوابه

جدیدا یاد گرفته گوشی تلفن و موبایل و میذاره رو گوشش میگه اَیه اَیه منظورش همون الو بچه ام

خدا نکنه یکی بره طرف شومینه یا بخاری اونوقت انقدر جیغ میزنه جیزه جیزه که خودش خسته میشه

راستی این دخمل ما با همه فرق داره اول راه افتاد بعد چهار دست و پا یاد گرفته فکرش و بکنید الان مثل فشنگ راه میره اونوقت هر وقت از راه رفتن خسته میشه میشینه رو زمین یا با باسن راه میره یا یه کوچولو اندازه دو قدم چهار دست و پا Crawling Babyمیره آخه اصلا بلد نیست اونم بچه های دیگه رو دیده فکر کنم یاد گرفته

 

اینم دخمل ما تو روز تا سوعا می بینین چه ژستی گرفته 

وقتی هم یه چیزی میخوره یاد گرفته میگه بَه به ُبه به

یه جفت کفش رو فرشی داره عاشقه اوناست همش باید پاش باشه اگرم از پاش دربیاره میاره میده دست ما براش نگه داریم به کس دیگه هم اعتماد نداره 

جدیدا تا من شروع میکنم آرایشEyeshadow اونم میشینه روج لبLipstick و میگره میزنه به صورتش تا میگم بیا برات بزنم لبشو میاره جلو

 

تا بعد

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:49  توسط راحله  | 

پارمیس کوچولو راه می رود

امروز خیلی خوشحالمLaughing 2 اصلا از دیشب خیلی خوشحالم Raise The Roof 1

دیشب که رفتم دنبال پارمیس خونه مامانم دیدم خواهر کوچکهSweet 16 میگه بدو بیا مژدگانی بده

رفته خونه دیدم دختر کوچولو شروع کرده به راه رفتن خودشم ذوق میکنه دست میزنهClapping Hands برای خودش تو این چند وقته اصلا بهش نگفته بودیم راه برو مثل اینکه خودش دلش تنگ شده بود دیگه زرنگ شده وقتی داره می افته زمینه یواش خودش با باسن میشینه زمین دیشبم شب یلدا کلی رقصید جدیداً یاد گرفته سر تکون میده و میرقصه دیشبم تا ساعت ۱ بیدار بود اصلا جدیدا خیلی دیر میخوابه همش دلش میخواد بازی کنه Toy Trainوقتی هم میخواد بخوابه گریه میکنه به قول خواهرم تختش هووشه که تا می بینه گریه می کنه

یه چند روزی هم دخمل کوچولو آب بینیش سرازیر شده بود بردمش دکتر گفت چیز خاصی نیست فقط مواظب باش بیشتر نشه گفت شلغم و بذار تو بخار پز دائم روشن باشه اینو برای مامان نی نی گفتم خودم از امشب میخوام شروع کنم 

کار جدیدم که یاد گرفته هر کس و میبینه بهش دست میده

تا یه نفرم دستشو میاره بالا میگه بزن قدش سریع با کف دست میزنه تو دست طرف

اینا رو خاله کوچکش بهش یاد داده

در ضمن تمام گوشیها Cell Phone 2رو میشناسه برای هر کس زنگ بخوره میده دست خودش Phone Shockerهر کس میگه گوشی منو بده پیدا میکنه میده دستش

کنترل تلویزیون و میگره سمت تلویزیون Remoteکه کانال مثلا عوض کنه وقتی هم نمیتونه جیغ میزنه

خیلی دیگه از دخترم تعریف کردم I Love You

تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:31  توسط راحله  | 

عسلی مامان داره دندونای بالاش در میاد آب دهنشم همینطوری میریزه تو این هوا باید دائم لباساشو عوض کنیم که خدای نکرده سرما نخوره

تو این هفته انواع سوپهایی رو که دکترش گفته بود براش درست کردم BBQ 1ولی شیطون خانوم فقط وقتی که خودمون غذا میخوریم از غذای ما میخواد بخورهEating Pie اگه بهش ندیدم شروع میکنه به جیغ کشیدن این کارو جدید یاد گرفته هر چی که میخواد اگه ندیدم جیغ میکشه Tantrumو دولا میشه روی زمین مثلا قهره دیگه همه خانواده هم در حال لوس کردنش کسی دلش نمی آد چیزی بهش بگه خلاصه روز به روز لوس تر میشه این وروجک آخه من چکار کنم حالا کسی هم به حرف من گوش نمیده از همه بدترم باباش اصلا دل اینکه به دخترش چیزی بگیم نداره

جمعه که گذشت بردیمش پارک سر سره وای نمیدونین چکار میکرد دخترم اینقدر ذوق کرد که نگو امروزم قراره ببریمش عاشق سر سره و تاپ است  البته تو خونه تاپ داره و بازی میکنه ولی برای  سرسره باید توی این سرما بریم پارک

یه چیزه دیگه که من و خیلی اذیت میکنه وروجک دیگه تمایلی نشون نمیده که خودش راه بره البته هنوز مبل و دیوار و میگره که راه بره ولی مثل قبل که خودش یه چند قدم بر میداشت الان تا نگهش میداریم میشینه زمین البته این اتفاق بعد از اینکه یدفعه افتاد زمین افتاده نمیدونم چکار کنم اگه مامان نی نیای عزیز بتونن راهنمائیم کنن ممنون میشم Kisses

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:42  توسط راحله  | 

پارمیس و جارو برقی

امروز بعد از روزها حوصلم گرفت بنویسم  فکر کنم یواش یواش دارم یاد میگیرم چطوری باید تو بلاگفا نوشت .از همه پرسیدم آخه چطوری میشه از این شکلکا گذاشت که مثل من که قبلا میذاشتم کم رنگ نشه ولی کسی جواب نداد منم از اونجا که پشتکار دارم بالاخره خودم متوجه شدم

دیشب داشتم جارو میکشیدم دیدم پارمیس کوچولو شروع کرد به گریه آخه ناز نازی از جارو برقی میترسه رفتم آورومش پیش جارو گفتم ببین مامانی ترس نداره ولی هر کار کردم دست نزد با اینکه خاموش بود و بیصدا ولی بازم میترسید خودم دستشو گرفتم بردم نزدیک جارو ولی دوباره که گفتم خودت دست بزن رفت تو بغل من قایم شد کوچولوی ترسو  و شیطون دیروز خواهر وسطی و شوهرش رفته بودن خونه مامان پارمیس و ببینن خلاصه کلی باهاش بازی کردن و شیطونی بعد که رفتن دختره شروع کرده که گریه منم میخوام برم بنده خدا مامانم بردتش بیرون گردونده تا آروم شد آخه چکار کنم که با همه میخواد بره ددر تازه جدیدا خیلیم خسیس شده تا وسایلشو دست میزنیم شروع میکنه به جیغ زدن که یعنی مال منه تا بهش برنگردونیم ول کن نیست چه دختر شده مبلا میگره میره دور خونه میگرده اگه یکم احساس کنه نمیتونه بره سریع میشه دکتر روانشناس کودک میگفت بچه هایی که ترسو هستند باهوشترن حالا ما هم دلمونو خوش کردیم که وروجک ما باهوشه خیلی نوشتم خودم خسته شدم تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:11  توسط راحله  | 

مولودی امام رضا

این  هفته  خیلی سخت گذشت البته سخت که نه یه کم زیادی خسته شدم دوشنبه میلاد امام رضا بود منم برای پارمیس کوچولو نذر کردم آخه دکترش ماه آخر میگفت خیلی مواظب باش احتمال خفگی زیاده ٬ منم نذر کردم اگه سالم بدنیا بیاد روز میلاد امام رضا مولودی بگیرم خوشبختانه با وجود بارندگی زیاد Thunderstormsهمه چیز خوب بود پارمیس کوچولو از اول تا آخر مولودی خواب تشریف داشتن Dreamingدیگه آخراش همه دوستام میگفتن برو بیارش منم رفت با ناز و ماساژ دست و بازو بیدارش کردم ولی وقتی اومد پیش مهمونا اخم کرده بود Thinkingبرای اولین بار از بغل من تکون نمیخورد منم کلی ذوق کردم Na-na-na-naنه بابا مثل اینکه منم تحویل میگیره  دیگه تا آخرای مولودی سرش گرم شد و شروع کرد بازی ٬ یکی از دوستای خواهرم براش لگو خریده بود نشست با پسر عمه هاش و پسر دوستم٬ ( توجه داشته باشید که دختر کوچولو از الان فقط با پسرا دوست میشه ) بازی کردن Crapsخلاصه همه چیز خوب بود البته از نظر  من تا دیگران چی بگن  چند تا عکسم پائین از کیک مولودی و . . . میذارم دیشبم دختر کوچولو را بردیم دکتر برای چک ماهانه خانم دکتره کلی از ازش تعریف کرد هم قدش خوبه هم وزنش از اونجایی که به هیچ عنوان نمیتونم مولتی ویتامینشو بدم بنده خدا دکتر هر سری نوعش عوض میکنه الان مینادکس حاوی امگا ۳ داده تا ببینم  ایندفه چی میشه البته دیشب هر کار کردم اینم نخورد ولی من بازم سعی میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:27  توسط راحله  | 


 چه مامان تنبلیم خیلی وقت برای کوچولو چیزی ننوشتم  دختر کوچولوی شیطون همیشه میگن دخترا شیطونن پسرا مظلوم ایندفه فکر کنم برعکس شده .

عسلی مامان یاد گرفته دائی هاشو صدا میکنه با انگشت نشون میده و میکه دَیی البته با لهجه فراوان یعنی دایی البته از اونجا که به مامانم بیشتر علاقه داره Circle Of Heartsبه مامانم میگه ما و با فاصله ما یعنی ماما زبون بچه هاست دیگه حسادت عجیبیم میکنه به مامانیش یعنی مامانم اصلا هیچکس پیشش نره بغلش نکنه بوسشم نکنه خواهرم هر وقت میره بغل مامانیش ( البته خواهرم ۱۶ سالشه ) شروع میکنه به جیغ کشیدن و با مشت به خواهر طفلی من یعنی خاله کوچیکه زدن عKick Meجب دختری شده ها .از اون جاییم که همه لوسش میکنن و بهش هیچی نمیگن وایییییییییییی خیلی میترسم زیادی لوس بشه .

راستی دوشنبه مولودی امام  رضا دارم خیلی دلم شور میزنه نمیدونم چیکار کنم البته همه چیم سفارش دادم ولی بازم استرس دارم نکنه مهمون بیشتر بیاد دعا کنید .

 custom smiley

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:46  توسط راحله  | 

پارمیس کوچولو در صندلی امپراتوری خود خوابیده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:25  توسط راحله  | 

 

 

  

دیگران را ببخش ٬ نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشایشند ٬  به این خاطر که تو سزاوار آرامشی !

 

 

    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:55  توسط راحله  | 

بالاخره دیروز اولین مرواریدای پارمیس کوچولو خودشونو نشون دادن الهی قربون اون دندون کوچولوت بره مامانت که انقدر نازه جالبتر اینکه اصلا عسل مامان مثل بچه های دیگه بی قراری نکرد تا متوجه بشیم دختر کوچولوی مامان خیلی مقاومه ( البته شیطنت اجازه نمیده به چیزای دیگه توجه کنه ) مامانیش وقتی داشت بهش غذا میداد متوجه شد تماس گرفت گفت عجب مادر بیفکری هستی دندونای بچه در اومدی اصلا شما متوجه نشدید از اونجایی که نوه ارشده همه لوسش میکنن خلاصه کلی خاله ها و دایی هاش ذوق کردن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاز نظر اونه هرچی چیز خوبه اونا یاد پارمیس میدن البته دیگه خیلی لوسش میکنن دیگه اصلاْ جلوی اونا که نمیشه به این یچه گفت بالای چشمت ابرو مامانم که اول از همه میگه مامان چرا بچه مو دعوا میکنه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمیبنید تازه شده بچه اونا خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irولی کلا امروز خیلی خوشحالم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irآخه خیلی نگرانش بودم میترسیدم نکنه کلسیمش کمه دندونش در نمی آد  پارمیس کوچولوی مامان بوس بوس

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:2  توسط راحله  |